تبليغاتX
تاریکی و وحشت....ترس

تاریکی و وحشت....ترس

توي يك نامه نوشتم : همه زندگيم شدي تو
تو جوابم دادي اما : زندگي هست ، اما بي تو
 
من نوشتم كه : يه روزي دل را باختم توي چشمات
تو به من مي گي كه : اون روز هوسي بوده تو چشمات
 
من نوشتم كه : هوس هم ،‌مي تونه يه عشق پاك شه
تو نوشتي : زندگي هم ، مي تونه بي تو بنا شه
 
من نوشتم كه :‌شدم آب ، همچو شمعي رو به دريا
تو نوشتي : خسته ام من ، رفته اي ديگه ز يادا
 
من نوشتم : اما اينجا ، همه ياد تورو كردن
تو نوشتي : اينه دنيا ، دل به ديگري سپردن
 
من نوشتم : چه كنم من ، كه بشي تو يار خونم
تو نوشتي : زندگيتو ، يه كتاب كن تا بخونم
 
من نوشتم كه : كتابه ، زندگيم همش تو هستي
تو نوشتي : كه دروغه ، حالا حتماً ديگه مستي
 
من نوشتم :‌آره مستم ، مستِ اون چشماي نازت
تو نوشتي : تو دروغي ، بسه ديگه نمي خوامت
 
من نوشتم كه : مي ميرم اگه گفتي « نمي خوامت »
تو نوشتي : نمي خوامت ، نمي خوامت ، نمي خوامت
 
من نوشتم با تمنا : ديگه بس كن كه شدم اب
تو نوشتي : اين سرابه ، زندگيتو نده بر آب
 
من نوشتم كه : سرابم واسة من يه اميده
تو نوشتي كه :‌ديوونه ، اين اميده نا اميده
 
من نوشتم : نگو اينو ،‌من اميدم به جوابت
تو نوشتي : اين جوابت ، من كه گفتم ..... نمي خوامت
 
من نوشتم : اشكاي من ، شده بدرقة راهت
تو نوشتي : عاشقي كن ، بگذر از من با نگاهت
 
من نوشتم : عاشقم من ، عاشق يه لحظه با تو
تو نوشتي : خسته ام من ، خسته از حكايت تو
 
من نوشتم كه : مي خونم من لالايي واسه خوابت
تو نوشتي كه جدايي ، بهترين داروي خوابت
 
من نوشتم كه : جدايي ، مي شكنه قلبمو جانا
تو نوشتي : چه كنم من ، اين يه رسمه توي دنيا
 
من نوشتم : حالا كه تو ، داري مي ري بهترينم
منم از غصه مي ميرم ، تا كه دوريتو نبينم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:39  توسط تنهاترين  | 

بدانید دل زر بسیار دارد
 
گلستانش گل بی خار دارد
 
دو سمت دل سیاهی و سپیدی است
 
ولیکن از سیاهی عار دارد
 
وفا دارد جفا نیز در کنارش
 
وفا را چون پسندید یار دارد
 
عزیزان حرمت دل را نریزید
 
که این دل حرمت بسیار دارد
 
به کنجش جایگاه عشق پیداست
 
به عشق حق دلی بیدار دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:38  توسط تنهاترين  | 

چه زیباست به خا طر تو زیستن
و برای تو ماندن بپای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن
و به عشق و دنیای تو نرسیدن ایکاش می دا نستی بدون تو
مرگ گواراترین زندگیست بدون تو و به دور از دستهای مهربانت
زندگی چه تلخ و نا شکیباست ایکاش میدا نستی مرز خواستن کجاست
و ایکاش مید یدی قلبی را که فقط برای تو می تپد
حرفها را گاه نمیتوان گفت من لحظه های با تو بودن را با اشکهایم
تراعی می کنم
و عطر نفس های تو را در بند بند وجودم می بلعم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:29  توسط تنهاترين  | 

ای کاش

روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدن و به هم گفتند:بيا در دريا شنا کنيم برهنه شدن­­ و در اب شنا کردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل برگشت و جامه هاي زيبايي رو پو شيد و رفت
زيبا نيز از دريابيرون امدو تن پوشش را نيافت از برهنگي شرم کرد و به نا چار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت
تا اين زمان نيز مردان و زنان اين دو را با هم اشتباه ميگيرند اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را
مي بينند و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد او را مي شناسند و برخي نيز زشتي را مي شناسند
و لباس ها يش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:28  توسط تنهاترين  | 

 محاکمه ای غیر قانونی
 
  اگر نامه های عاشقانه ام
....... در حکم تجاوز به ساحت کسی است
اگر نامه های عاشقانه ام
...... با همان شورشگری
...... با همان بی پروایی
با همان لحن کودکانه شان
دنیا را به پیرامون تو زیر و زبر خواهد کرد
....... و هزار درویش را هلا ک
...... و آتش هزار جنگ صلیبی را شعله ور
بانوی من هیچ شگفت زده مشو
ای گنجشک ِ خاکستری ِ تابستان
اگر دیدی که برگهایم
بر دروازه های شهرهای مسین آویخته است
بدان که شمشیر های قساوت بر عشق فرمان می راند
....... و هیچ در شگفت مشو
اگر گلهایم را ناجوانمردانه کشتند
......که این روزگار به گلهای مصنوعی ایمان آورده است
اگر محکومم کنند
و گویند که کتابهایم متن ابا حیگری است
....... تو برایم گریه مکن
زیرا که همهء محکمه های وطنم
....... غیر قانونی است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:27  توسط تنهاترين  | 

 

سلام.................این مدت من نبودم ....................از این به بعد هستم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 12:33  توسط تنهاترين  | 

همش که نمیشه اینجوری نوشت.

اگه اجازه دهی کمی نگاهت میکنم............... همه ی زندگیمو تقدیم راهت میکنم

از همه دنیا فقط به یک نگاهت راضیم......... من دیگه خسته شدم بذار کنار از بازیم

دیدن اشکای من چقد خوشالت میکنه.....شکست غرور من میدونم راضیت میکنه

میشکنم غرورمو تا قلب تو شاد بشه.........طفلکی دل اسیر از قفس ازاد بشه

 . بالا خره تموم شد.......... وای تایپ کردن میکشه ادمو....................

 .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:15  توسط تنهاترين  | 

حرف با درد

    دیگه هیچی برات نمی نویسم.........چون تو که اصلان اونارو نمی خونی.

اصلان واست مهم نیست......... دیدن و خوندن ونخوندنشون یکیه.......درسته؟

اولش فک کردم شاید کاری داری.گفتی داری واسه کنکور اماده میشی........

قبلش چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا می فهمم خیلی کارم بیهوده بوده.......... میدونی من

اصلان معتقدبه دوستی دخترا وپسرا نیستم..(اگه هم به کسی بر میخوره ازش عذر میخوام)

خوب این فکرمه........ کاریشم نمی تونم بکنم........ شایدم تقصیر مامانمه.اینجوری تربیتم کرده.......

.........بی خیال........ اما .حالا بعد این همه فهمیدم همه جا خوبو بد هست.............. همه جا.......

وخوشحالم که خدا ادمای خوبو سر راهم قرار میده............به فردا می اندیشم

زیبا مسه یه باغ پر از شکوفه های سیب با گلهایی که با شادی برای

بلبل شیدا ناز می کنن........و نسیم خنکی که بال شاپرکم را نوازش میکند

و احساس خوبم از تو فرشته ی کوچولو که برام مسه دریای ابی بودی ارم

ریبا .زلال وپاك....

 

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:7  توسط تنهاترين  | 

اشک چشام



یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.

 گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست. گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين

عشقه. گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام!. گفتی:عشق يعنی خاطره. گفتم:خا

 طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟ گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا

 طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد. گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين

ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه. حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره

اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 17:52  توسط تنهاترين  | 

تقديم به نابودگر من


اي تو جاري شده درقشنگترين دقايقم

اي تو با من آشنا ناجي قلب عاشقم

اي تو پيدا شده در لحظه انتخاب دل

پاي تو درسکوت شب بهارپاييزدلم

کسي مثل تو ،تو حرم نفسم جاري نشد

کسي مثل تو به سرم دست نوازش نکشيد

کسي مثل تو منو به ظلمت شب نسپرد

کسي قلب منو مثل تو به آتيش نکشيد

هيچکي هستي منو مثل تو از من نگرفت

کسي مثل تومنو اسير تنهايي نکرد

کسي مثل تو برام آيه تاريکي نشد

کسي مثل تو به من حلقه نابودي نزد

عاقبت عشق دروغين و فريبنده تو

منو تا مرز بد لحظه بدنامي کشيد

من هنوز دوزخي عشق دروغين توام

از تو اين تشنه تن خسته به انتها رسيد

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 17:42  توسط تنهاترين  |